در کمانه

سر سال گیج می رود

کشمش کولی!

آی کشمش کولی!

یعنی می شود همه چیر برای من از تو شروع شود؟

آه الهام بخش من کشمش کولی!

یعنی مضحک تر از تو در آسمان احمق دانش نبود؟

من از خشکی چشم هام می گویم

وقتی داستان ادامه دارد و من تمام شده ام

تو یک سطل زباله پر از سنت    در دست

رازی را پیش چشمم میاوری

"خونی که دراطلس آدمی ام منجمد شده"

و برای مردن آماده ام می کند

من دلم درخت می خواهد

با برگ های سبز کم رنگ

پا برهنه

زنی که پستانش را به دوش می کشد

دوباره جاذبه را کشف کند

و از درخت سیب بالا برود...

 

من از کتاب های با جلد صحافی قهوه ای متنفرم

و از پایان تمام نامه ها

 

 

 

پ ن: این عصبیتی  بیش نیست. خیلی مستحق دوباره اندیشیدن  و دوباره بر زبان آوردنه.  ولی من حوصله ندارم. فقط دو خط اخرش دیگه زیادی اضافه بود. حذف شد به سلامتی.

کشمش کولی نام میوه های گیاهیست به نام شیرینک.

   + ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
    سلام!! ()

سخت می گیرد جهان

 

*

یک روز

از پس آخرین درد

ممنوع ترین کودک عالم را می آورم

دنیا را بگذارد روی سرش

حلوا حلوا کند...

 

**

گاهی پدر

گاهی مادر

گاه جد و آباءِ ندیده

و گاه دخترکی غریب

می بینم

روی تمام شیشه های تاریک شهر

 

 

----------------------------------------

1.چه کسی باورش می شود کبوتر ناز پشت پنجره ام از ساعت 6.30 که به خانه برگشته ام تا همین حالا نشسته روی لبه باریک پنجره آشپزخانه و ذل زده به درون خانه، تکان هم نمی خورد...پرنده ای که در قفس نیست...

2. بدون مطالعه نوشتن و گفتن سخت می شود. خرده می گیرم به خود چنان که به عالم و آدم هایش

3.خسته ام از دختر سربراه خوب، دلم جیغ می خواهد

 

 

   + ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
    سلام!! ()

در بهاری که می رسد از راه...

توی راه بود، مثل شنبه هر هفته، گفت که اول رودهن است هنوز، نمی دانست ولی من بیخ گوشش بودم. و تا خود دریا می آمدم باهاش. وقتی جواب سوال های درِپیتم را می داد چشمهای سبزش را می خواندم. داشت به پیچ جاده نگاه می کرد؟ توی رویاهای خیس من را تصور می کرد؟ نه. حرکت برف پاک کن نظرش را جلب کرده بود. همیشه همینطور دلم را برده. بهش گفتم چطور خوشم آمده از یادداشت روی یخچال که مثلا برای خنده گذاشته. گفتم موهای آدمک کله گنده ای که کشیدی بیشتر دلم را برده تا آن آی لاو یوی خجسته. خندید ... آخ... که من همانجا بیخ گوشش بودم... خودش نمی دید... من دلم می رفت با خنده اش... گفت دیگر چی دلت را برده؟ بی فکر گفتم: پرنده ها... پرنده ها که آنقدر بامزه اند. درست مثل تو. دیدم نمی گیرد. نمی گیراند یعنی شعله را آتش را که چشم هایم را ببندم و دور آتشی در جنگلی مرطوب باشیم. بوی دود بگیریم. چشم هایمان قرمز آتشی بشود. چشم هایش گیر کرده به برف پاک کن. برف پاک کن همیشه مزاحم بوده... می شد دید که پیش راننده رویش نمی شود جواب درخور بدهد. اشکال ندارد... همین قدر که این کبوتر از جاده برایم خبرها را می آورد دانه دانه می ریزد پشت پنجره، همین قدر که می دانم هر هفته به سلامت آن پیچ های تمام نشدنی را به درخت های جاده می بخشد، کافی ست. تازه من که همیشه بیخ گوشش هستم. خودش نمی داند.

یعنی همه اش تقصیر این باران خیر ندیده است. یک کسی از پنجره آشپزخانه که آن ورش به کبوترها و قمری ها اختصاص دارد، آمده دست کرده توی این خانه، ابری بر بالای تابلوی دختر کولی مهناز کشیده. برده من را با خودش وسط جاده های جنگلی. همینطور توی جاده از بهار خیسم. و چشم هام نمی تواند جزوه امتحان کنترل میکروبی را رصد کند برای فردا که امتحان دارم. چه فرداهای زیادی امتحان داشته ام. چقدر امتحان بوده و هست.  تو امتحان هایت را داده ای ... 

 از فروردین خانه 1391

 

 

 

×پ: نوشته دوم حذف شد!

0

   + ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
    سلام!! ()

چارقدی برای خانم پنجره

دنیایم را داده ام

حاشیه ها را سوزن دوزی کرده اند

قرار است روی ترنج ها ببارم...

با همین موهای صاف

و اهلی

   + ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
    سلام!! ()

علوم

از دگردیسی فقط

یاد قورباغه می افتم

آن هم عاقبت یک روز

از پاکت پاستیل فرار خواهد کرد

   + ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
    سلام!! ()

وسط راه دل آدم خسته می شود. می ایستد

 ×

 گاهی نباید

خیلی به رویایت نزدیک شوی

تماشای پرنده ای که

بدون استرس وجود تو دانه بر می چیند

قشنگ تر است

 

رویاها به آرامی با تو انس خواهند گرفت

آرام بنشین

پشت پنجره

و پرنده را نگاه کن

 

××

آدمی برای دلداری خود

چه فلسفه ها که نمی بافد

فقط عشق است

که وامی داردم

به آموختن زبانی بیگانه

.

 

   + ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
    سلام!! ()

سکون

تولدی در کار نیست

و صدای بادی نفرین شده در کویر

ماسه ها را مدام جا به جا می کند...

   + ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
    سلام!! ()

مربوط به پنجره می شود...

از پشت خمیده اش

از دست مضطرب او که مدام به موهایش چنگ می زند

از دو دستش که پشت سرش قلاب می شود گاهی

و نگاه طولانی او رو به بالا

وقتی که به پشتی صندلی      تکیه ای سنگین می دهد

از تکان خوردن گاه گاه شانه هاش

و دستی که گاه به سمت صورتش...

از خمیازه ای که نمی کشد

این وقت شب

معلوم است

که سایه ی پشت پنجره

خیلی غمگین است

 

 

   + ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
    سلام!! ()

که نجاتم میدهد... که نجاتم می دهد... که نجاتم می دهد

باید در این رفت و آمد ابدی

 کسی باشد

ترجیحاً در نقطه ای ساکن باشد

و جایی داشته باشد وسیع

برای تمام آوارگانِ از تجربه های تلخ برگشته

تا امید بدمد در آدم ها

 دوباره بروند

دورتر بروند

پی تجربه های نامعلوم

و بعد که خسته شدند یا شکسته

برگردند

 به آن ها دلداری بدهد

کسی که سالهاست نشسته  روی خط نرم زندگی اش

و حواسش هست

تا آدمهای در حال سقوط را نجات بدهد

.

.

.

.

-----------------------------------------------------------------------------------

×برای مادر 

 که دوستش داریم.

   + ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
    سلام!! ()

برش

مادر تو را تکان می دهد

سرم گیج می رود

کنج اتاق کز کرده ام

 

بیایید در لاشه ی این کودک

دنبال ترس بگردیم

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
    سلام!! ()

... که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است (+)

تو به لوور رفته ای

و من عشقی قدیمی  را

 از هفت سوراخ این زندگی بیرون می آورم

 

عجیب نیست که تا رهایم می کنی

از حال می روم

و به گذشته برمی گردم؟

 

 

 

.

(+) باز هم فروغ

 

   + ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
    سلام!! ()

به جایی که می روم

کاغذهایم هنوز خالی اند

من به دیدن خانه ی نوعروس می روم

کاغذهایم زرد

کاغذهایم خط خطی

من به دیدن نوزاد می روم

کاغذهایم را از عدد پر کرده ام

و سرم سنگین است

 

مامور فرودگاه می پرسد: در چمدان بار کاغذ دارید؟!

در چمدان بار کاغذ دارم

در چمدان بار دارم

بار     چیز خیلی سنگینی است    وقتی

قرار نیست جایی زمین گذاشته شود

   + ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
    سلام!! ()

وجود نازکت آزرده گزند مباد

اشکال ندارد

که گاهی از درد ننویسم

که اصلا هیچ چیز ننویسم

گاهی در زندگی لازم است آدمی ضماد بواسیر بسازد  بدهد دست مریض یا چیزی از این قبیل 

 

- تابلو است که این خانه سوت و کور تا وقتی درس آرام بگیرد همچنان سوت و کور خواهد بود

 

 

 

   + ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
    سلام!! ()

برویم به کارهایمان برسیم

ما هم را نمی کشیم

من و تو

 از عشق هم نمی میریم

عزیزکم  ما بطرز غریبی

دو آشنای غم انگیزیم

و هر بوسه

نه تکه ای از روحمان را می کند

و نه چیزی به آن اضافه می کند

ما باور داریم

که " دوستت دارم"

آچار فرانسه ی با دوامی ست

و لبخند های هرز را

دوباره در دهانمان می تپاند

از خنده هایت یاد دندان پزشکی می افتم

و از کفش هایت

یاد قدم هایی که از سر وقت گذرانی

برای چند لحظه

روی ساحلی شلوغ جا گذاشتیم

و فقط بلال خوردیم و چیپس

و به آدم ها و دریا نگاه کردیم

که سر و صدایی بیش نبودند

خدا را شکر بادی نوزید

و  تو کتت را درنیآوردی

 تا روی شانه هایم بیندازی

و همین است که

ما نگران نیستیم  که دیگر هم را نبینیم

ما تا ابد کنار هم می مانیم

 و این خیلی اطمینان بخش است

برویم به کارهایمان برسیم... 

 

 

   + ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
    سلام!! ()