مربوط به پنجره می شود...
از پشت خمیده اش
از دست مضطرب او که مدام به موهایش چنگ می زند
از دو دستش که پشت سرش قلاب می شود گاهی
و نگاه طولانی او رو به بالا
وقتی که به پشتی صندلی تکیه ای سنگین می دهد
از تکان خوردن گاه گاه شانه هاش
و دستی که گاه به سمت صورتش...
از خمیازه ای که نمی کشد
این وقت شب
معلوم است
که سایه ی پشت پنجره
خیلی غمگین است
که نجاتم میدهد... که نجاتم می دهد... که نجاتم می دهد
باید در این رفت و آمد ابدی
کسی باشد
ترجیحاً در نقطه ای ساکن باشد
و جایی داشته باشد وسیع
برای تمام آوارگانِ از تجربه های تلخ برگشته
تا امید بدمد در آدم ها
دوباره بروند
دورتر بروند
پی تجربه های نامعلوم
و بعد که خسته شدند یا شکسته
برگردند
به آن ها دلداری بدهد
کسی که سالهاست نشسته روی خط نرم زندگی اش
و حواسش هست
تا آدمهای در حال سقوط را نجات بدهد
.
.
.
.
-----------------------------------------------------------------------------------
×برای مادر
که دوستش داریم.
مادر تو را تکان می دهد
سرم گیج می رود
کنج اتاق کز کرده ام
بیایید در لاشه ی این کودک
دنبال ترس بگردیم
تو به لوور رفته ای
و من عشقی قدیمی را
از هفت سوراخ این زندگی بیرون می آورم
عجیب نیست که تا رهایم می کنی
از حال می روم
و به گذشته برمی گردم؟
.
کاغذهایم هنوز خالی اند
من به دیدن خانه ی نوعروس می روم
کاغذهایم زرد
کاغذهایم خط خطی
من به دیدن نوزاد می روم
کاغذهایم را از عدد پر کرده ام
و سرم سنگین است
مامور فرودگاه می پرسد: در چمدان بار کاغذ دارید؟!
در چمدان بار کاغذ دارم
در چمدان بار دارم
بار چیز خیلی سنگینی است وقتی
قرار نیست جایی زمین گذاشته شود